9- دختری که می خواست در دانشگاه اسلحه گرم حمل کند!


قبل از نقل خاطره بگويم كه بعضي از كلاسهاي دانشگاه ما تا ساعت 10 شب ادامه دارد و اين باعث مشكل براي خيلي از دختران شده است!
ساعت حدود 5 عصر بود و من مشغول نوشتن يك طرح براي باشگاه پژوهشي در كميته ي فرهنگي بودم، كاملاً تمركز گرفته بودم كه ناگهان يك دختر خانمي مانتويي با ظاهري بسيار نامناسب وارد اتاقم شد و سلام كرد!
جواب سلامش را كه دادم بدون مقدمه گفت:
«حاج آقا ببخشيد مي توانم به شما اعتماد كنم؟ بچه ها مي گويند راز كسي را فاش نمي كنيد!»
من هم به گونه اي كه خيالش را راحت كنم، محكم گفتم:
«مطمئن باش من در موضع مشورت به هيچ كس خيانت نمي كنم.»
همين كه خيالش راحت شد چند لحظه اي سكوت كرد و بعد با احتياط گفت:
«حاج آقا من يك سؤال شرعي دارم، آيا دختران مي توانند براي امنيت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟»
من كه از تعجب نمي دانستم چه بگويم، تمركز گرفتم و با تأمل گفتم: «منظورت را واضح تر بگو»
آن دختر خانم كه ديگر جرأت حرف زدن پيدا كرده بود گفت:
«حاج اقا راستش را بخواهيد من هر روز يك اسلحه رزمي امثال چاقو و... با خودم دارم، ولي مي خواهم يك كلت كمري تهيه كنم!»
گفتم: «آخه چرا؟»
گفت: «حاج آقا من بعضي وقتها كه تا ساعت 9 يا 10 شب كلاس دارم، تا به منزل برگردم ساعت نزديك 11 شب مي شود، براي همين وقتي از دانشگاه به طرف خانه مي روم در پياده رو كه پسرها اذيت مي كنند و متلك مي گويند، وقتي هم منتظر تاكسي مي شوم ماشين های مدل بالا بوق مي زنند و اذيت مي كنند! حاج آقا به خدا شايد وضع ظاهريم به نظر شما بد باشد ولي من اهل خلاف و رابطه هاي نامشروع نيستم، من فقط دلم مي خواهد خوش تيپ باشم!»
من هم بدون مكث گفتم: «خوب از نظر دين هيچ طوري نيست شما اسلحه دفاعي داشته باشيد، اصلاً همه دختران براي دفاع از خود بايد نوعي اسلحه حمل نمايند، ولي نه هر سلاحي. يك نوع سلاح است كه خيلي هم قدرت تخريب و دفاعي بالايي دارد»
بنده ي خدا كه منتظر موضع مخالف من بود با اين حرفهاي من داشت شاخ در مي آورد. براي همين خيلي زود گفت: «چي؟ چه؟ چه اسلحه اي مجاز است؟ اسمش چيه؟»
من كه ديدم بدجوري عجله دارد گفتم: «اگر بگويم قول مي دهي يك هفته استفاده كني، اگر جواب نداد ديگر استفاده نكني»
بنده خدا که خيلي هیجان زده شده بود گفت: «قول مي دم قول مي دم... قول مردونه!»
گفتم: «اسم آن سلاح بي خطر و بسيار كار آمد چادر است! شما يك هفته استفاده كنيد ببينيد اگر كسي مزاحم شما شد ديگر هيچ وقت به طرفش نرويد!»
با تعجب مثل كسي كه ناگهان همه انرژي اش كاهش پيدا كرده باشد گفت: «چادر! آخه چادر...»
گفتم: «ديگه آخه ندارد، توی يك هفته هيچ اتفاقي نمي افتد»
با حالت نيمه نااميدي تشكر كرد و رفت.
و من ماندم و فكر مشغول كه اي بابا، عجب كاري كردم! نكند بنده خدا ديگر هيچ وقت سراغ چادر نرود نكند یا از مشورت كردن با روحاني بيزار شود. حضرت وجدان من را سرگرم اين فكرها كرده بود كه به ياد حرف امام خميني عزيز افتادم كه فرمودند: «ما مأمور به وظيفه هستيم نه مأمور به نتيجه!»
لذا با خداي خودم خيلي خودماني گفتم: « خدايا من سعي كردم وظيفه ام را انجام دهم، انشالله مورد رضايت تو قرار گرفته باشد. بقيه اش هم، هر چه تو صلاح بداني... »
مدت حدود يكي دو ماه از جريان گذشت و من به كلّي آن را فراموش كرده بودم تا اينكه روزي يك خانم محجبه به اتاقم آمد، سلام كرد و گفت: «حاج آقا، منو مي شناسي؟»
من هم هرچه فكر كردم او را به ياد نياوردم، براي همين گفتم: «بخشيد شما را نمي شناسم»
گفت: «من همان دختري هستم كه اسلحه به من دادي تا همراه خودم حمل كنم، حالا هم كه مي بينيد مثل يك بچه ي خوب، سلاح چادر حمل مي كنم، هرچند هنوز درست و حسابي چادري نشده ام! ولي مادرم خيلي دعاتون كرده چون كه هر روز به خاطر چادر نپوشيدن من در خانه دعوا داشتيم. راستش حاج اقا خانواده ما مخصوصاً مادرم چادري هست و اهل مجالس مذهبي، ولي من فرزند ناخلف شده بودم كه حالا به قول مادرم سر به راه شدم»
من هم كه حيرت زده شده بودم گفتم: « خوب برايم تعريف كنيد چه شد كه چادري بودن را ادامه دادي؟»
مكثي كرد و بعد شروع به گفتن جريان كرد: « راستش حاج آقا وقتي از اتاق شما رفتم خيلي درباره حرفهاي شما با ترديد فكر كردم، ولي تصميم گرفتم امتحان كنم. براي همين چند روزي وقت برگشتن از دانشگاه، طوري كه همكلاسي ها متوجه نشوند، مخفيانه چادر مي پوشيدم، ولي از وقتي كه چادر بر سر مي كنم ساعت 10 و يا 11 شب هم كه از دانشگاه بر مي گردم نه پسري به من متلك مي گويد، نه ماشين مزاحم بوق مي زند. اصلاً كسي تصور نمي كند كه من چادري اهل خلاف باشم. راستش را بخواهيد بدانيد هيچ وقت فكر نمي كردم دخترهاي چادري اين همه امنيت دارند! و اين همه خيالشان از بابت مزاحم هاي خياباني راحت است. كم كم جريان چادر پوشيدن من را بچه هاي كلاس متوجه شدند. الان هم مدتها است كه دائم با چادر رفت و آمد مي كنم و از كسي هم خجالت نمي كشم. البته فكر نكنيد حالا ديگر بسيجي شده ام، ولي قصد ندارم اسلحه ايي كه تازه كشفش كرده ام را به اين راحتي از دست بدهم. بعضي از دختراي كلاس متلك مي گويند ولي بيچاره ها خبر ندارند من چه گنجي يافته ام. البته جريان را براي يكي از بچه ها كه نقل كردم تمايل پيدا كرده براي فرار از دست مزاحم ها چادر بپوشد، ولي خودش مي گويد خانواده اش اصلاً اهل چادر و امثال چادر نيستند، ولي فكر كنم تصميم دارد چادر بخرد»
راستش را بخواهيد من ديگر حرفي براي گفتن نداشتم، براي همين فقط به حرفهاي او توجه مي كردم. دلم مي خواست زودتر از اتاق برود تا اشكهايم سرازیر شوند.

وقتي از اتاق رفت تنها كاري كه توانستم انجام بدهم سجده شكر بود.


خاطره از: حجت الاسلام مسلم داوودنژاد، مشاور فرهنگي در دانشگاه هاي استان اصفهان


منبع: +


دسته بندی موضوعی:
1- خاطرات حجاب، حیا و عفاف     2- خاطرات تبلیغ و کار فرهنگی



برچسب‌ها: خاطره زیبا تبلیغ چهره به چهره, خاطره درباره چادر چادری شدن بی حجاب, خاطره دختر دانشجو, دانشجو دختر دانشگاه اصفهان, حجت الاسلام مسلم داوودنژاد
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت توسط گروهک 57 |