X
تبلیغات
خاطره 57؛ خاطرات کوتاه، زیبا، دلنشین ناب - خاطره و خاطرات زیبا و کوتاه شهدا دفاع مقدس

35- خمینی سن سربازی را پایین آورده است؟


رزمنده ۱۴ ساله ای را به اسارت گرفته بودند. فرمانده‌ی عراقی وقتی او را دید و متوجه سنش شد، پرسید مگر سن سربازی ۱۸ سال نیست؟ خمینی سن سربازی را پایین آورده؟
رزمنده در جواب عراقی گفت نه، سن سربازی همان ۱۸ سال است، خمینی سن عشق را پایین آورده.


خاطره از: سیدناصر حسینی‌پور، جانباز دفاع مقدس و نویسنده کتاب «پایی که جا ماند»


منبع: +


دسته بندی موضوعی:

1- شهدا و دفاع مقدس



برچسب‌ها: خاطرات جالب از شهدا, زیباترین خاطرات دفاع مقدسی, ناصر حسینی چور نویسنده کتاب پایی که جا ماند, خاطرات کوتاه از شهدا, خاطرات زیبا درباره شهدا
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت توسط گروهک 57 |

29- ما دیگر نه سخنرانی می خواهیم و نه همایش!


یکبار در همایشی که با حضور مهمانان خارجی از اقصی نقاط دنیا در تهران دنیا ترتیب داده شده بود بعد از اینکه انواع و اقسام سخنرانی برای مهمانان برگزار شده بود یک پزشک فلسطینی آمد پیشم و به تعبیر فارسی بنده گفت این حرفها در کتم نمی رود. 

به او گفتم بیا بریم یک جای خوب نشانتان بدهم، بعد هم خارج از برنامه چند تا از بچه های بوسنی و فلسطین را بردیم بهشت زهرا. اینها رفتند آنجا چرخیدند و شب با حال خراب، از همان حال خراب های حافظ، برگشتند. گفتند ((ما دیگر نه سخنرانی می خواهیم و نه همایش، ما اصل مطلب را فهمیدیم.))

ما تازه آنجا فهمیدم که دارالشفای آزادگان جهان یعنی چه. بهشت زهرا حال آن عده ای که از چنان مراسم هایی تاثیری نپذیرفته بودند خراب کرد؛ و اتفاقا حالشان را خوش کرد.


خاطره از: دکتر محمد صادق کوشکی (تهران - استان تهران)

* این خاطره در میزگرد جایگاه گلزار شهدا در تبیین هویت انقلاب اسلامی نقل شده است.


منبع: گلزار خاطرات


دسته بندی موضوعی:

1- شهدا و دفاع مقدس     2- خاطرات گلزار شهدا


برچسب‌ها: خاطره و خاطرات محمد صادق کوشکی, خاطرات دکتر کوشکی, خاطره زیبا درمورد بهشت زهرا, خاطره زیبا درباره زیارت شهدا, خاطره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت توسط گروهک 57 |

28- این تنوع منحصر به فرد را حفظ کنید


یک روز بهشت زهرا بودم که خانمی مسیحی از فرانسه آمده بود و می‎گفت: من فقط به‎خاطر شهید آوینی آمده‎ام، گفتم چرا حالا شهید آوینی؟ گفت: من خبرنگار جنگی هستم و مستند‎‎های ایشان را دیده‎ام و جزء ارادتمندان این شهید شده‎ام.

من از این فرصت استفاده کردم و کل بهشت زهرا رو به این خبرنگار نشان دادم خیلی برایش جالب بود، این خانم فرانسوی می‎گفت: تنها هنرتان باید این باشد که این شکل منحصر به فرد را حفظ کنید. می‎گفت: من خیلی جا‎ها را در دنیا دیده‎ام که این‎جوری نیست و این تنوع را ندارد.


خاطره از: سید محمد جوزی؛ برادر دو شهید و اولین مسئول خانه شهید بهشت زهرا (تهران - استان تهران)

منبع: هفته نامه پنجره، 31 شهریور 90


دسته بندی موضوعی:

1- شهدا و دفاع مقدس     2- خاطرات گلزار شهدا 


برچسب‌ها: خاطره سید محمد جوزی, خاطرات زیبا سید محمد جوزی, خاطره زیبا زیارت بهشت زهرا, گلزار شهدا بهشت زهرا, خاطراتی درباره مزار شهدا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت توسط گروهک 57 |

27- خسته که می شوم به وادی رحمت شما می روم


یکی از مسئولان استانی در آذربایجان شرقی تعریف می کرد: یکبار که برای کاری پیش اسقف نشان توپوزیان، خلیفه سابق ارامنه شمالغرب کشور*، رفته بودم از ایشان پرسیدم نگاه شما به شهدا چگونه است؟

ایشان جواب دادند: در انجیل آمده است شهدا با خداوند در یک سفره غذا می خورند.

و بعد گفتند: من وقتی در کلیسا از کار خسته می شوم، به وادی رحمت** شما می روم، از شهدای شما انرژی می گیرم و به کلیسا بر می گردم.


خاطره از: احمد همتی (ایلام، استان ایلام)

پی نوشت:

* اسقف نشان توپوزیان (رضی الله عنه) 8 اردیبهشت 89 درگذشت. مطلبی را پیرامون ایشان در اینجا بخوانید.

** گلزار شهدای وادی رحمت تبریز

*** دانشجوی دانشگاه تبریز


منبع: گلزار خاطرات


دسته بندی موضوعی:

1- شهدا و دفاع مقدس     2- خاطرات گلزار شهدا    3- تأثیر انقلاب اسلامی بر جهان


برچسب‌ها: اسقف نشان توپوزیان, خاطرات نشان توپوزیان, خاطرات زیبا زیارت وادی رحمت, گلزار شهدای وادی رحمت تبریز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت توسط گروهک 57 |

4- این نان را نمی شود خورد؟!


محل استقرار بهداری و درمانگاه لشکر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی بود.

در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا کرد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای نان خورده ها را می گشت. تا آخر قضیه را خواندم.

سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت:

ـ برادر رحمان! این نان را می شود خورد؟!

ـ بله، آقا مهدی می شود.

دوباره دست در گونی کرد و تکه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد.

ـ این را چطور؟ آیا این را هم می شود استفاده کرد؟

من سرم را پایین انداختم. چه جوابی می توانستم بدهم؟ آقا مهدی ادامه داد.

ـ الله بنده سی*... پس چرا کفران نعمت می کنید؟... آیا هیچ می دانید که این نانها با چه مصیبتی از پشت جبهه به اینجا می رسد؟... هیچ می دانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا حداقل ده تومان است؟ چه جوابی دارید که به خدا بدهید؟

بدون آنکه چیز دیگری بگوید سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد و مرا با وجدان بیدار شده ام تنها گذاشت.**


منبع: کتاب «خداحافظ سردار»، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ سوم، صفحه 25

* تکیه کلام شهید باکری به معنی «بنده خدا»

** خاطره از رحمان رحمان زاده


دسته بندی موضوعی:

1- شهدا و دفاع مقدس    2- خاطره درباره اسراف


سایر خاطرات از شهید مهدی باکری: +


برچسب‌ها: کتاب خدا حافظ سردار شهید باکری سید قاسم ناظمی, شهید مهدی باکری, رحمان رحمان زاده, خاطره خاطرات زیبا از شهدا و رزمندگان, خاطره و خاطرات آذربایجان مناطق ترک نشین
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت توسط گروهک 57 |